روایت فیلم انیمیشنی لاک‌پشت قرمز The Red Turtle

انیمیشن لاک‌پشت قرمز (The Red Turtle) یک اثر زیبا و تأمل‌برانگیز ساخته مایکل دودوک دِ ویت (Michaël Dudok de Wit) در سال ۲۰۱۶ است. این فیلم اولین اثر بلند کارگردان هلندی است که با همکاری مشهور استودیو گیبلی (Studio Ghibli) – خالق آثار جاودانه‌ای مثل Spirited Away – تولید شده.فیلمی کاملاً صامت (بدون هیچ دیالوگی)، با مدت زمان حدود ۸۰ دقیقه، که داستان ساده اما عمیقی از یک مرد تنها در جزیره‌ای متروک روایت می‌کند: تلاش برای بقا، مواجهه با طبیعت، عشق، زندگی خانوادگی و چرخه وجود. با تصاویر مینیمال و خیره‌کننده، موسیقی طبیعت و نمادهای قدرتمند، این انیمیشن نامزد اسکار بهترین انیمیشن بلند شد و جوایز متعددی از جشنواره‌های معتبر مثل کن گرفت.

این متن حاوی اسپویلر کامل فیلم و روایتی شخصی با تاثیر از جزیره مثنوی مولانا می باشد:

 

 

این فیلم با تصاویر خیره‌کننده‌اش، سکوت، موسیقی و دریا را تداعی می‌کند؛ عناصری که نزدیک‌ترین چیزها برای تشبیه خداوند هستند. مختصراً توضیح می‌دهم:

سکوت: چیزی فراتر از تعریف و توصیف است؛ هر تلاش برای بیانش، آن را می‌شکند. فیلم بدون دیالوگ، ما را به عمق این سکوت می‌برد.

موسیقی: بی‌صورتی که صورت می‌پذیرد؛ مانند هوایی که از نی می‌گذرد و آهنگ می‌شود. بی‌کلام است، اما همچون دریا، روح را به این‌سو و آن‌سو می‌کشاند و از محدودیت‌های زبان فراتر می‌رود.

دریا: نماد عالم معنا یا عالم بی‌حجاب است. مرد ناگهان خود را در تلاطم دریا می‌بیند، غرق می‌شود؛ طاقت این عظمت ناشناخته را ندارد و ترس او را فرا می‌گیرد.

دوزیست: برای یافتن معنای زندگی باید همچون لاک پشت دو زندگی داشته باشید. زندگی اصلی در دریاست که با مرگ، حجاب جدایی پایان می‌یابد. اگر در این دنیا دوزیست نباشید، گرفتار تاریکی ها و پوچی ها می شوید.

میل دریا که دل تو اندرست / آن طبیعت جانت را از مادرست

تو بطی بر خشک و بر تر زنده‌ای/ نی چو مرغ خانه خانه‌گنده‌ای

لاک‌پشت قرمز، بدون آنکه مرد متوجه شود، او را نجات می‌دهد. مرد در تلاطم و تاریکی دریا، خود را در جزیره‌ای تنها می‌بیند. این حالت برای کسانی پیش می‌آید که قدم در راه آگاهی می‌گذارند؛ حجاب توهم را گاه می‌بینند، زندان دنیا را حس می‌کنند یا حادثه‌ای آن‌ها را بیدار می‌کند. تلاطم روحی‌شان آغاز می‌شود و دیگر نمی‌توانند در خواب بمانند.

در این جزیره، تنهایی و پوچی وحشت می‌آفریند و انسان را به عمل وا می‌دارد: ساخت قایق برای رهایی. هر قایق می‌شکند و ناامیدی کامل می‌شود.

 عقل که قایق می‌ساخت، حالا کنار می‌رود؛ قلب به خطر می‌افتد و در خواب یا بیداری، موسیقی می‌نوازد تا مرد را از یخ زدگی و فسردگی نجات دهد.

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی / تا فغان در ناورد از حسرتش امیدوار

دوباره قایق می‌سازد، دوباره می‌شکند، اما این بار لاک‌پشت را ملاقات می‌کند. قایق، نماد «من» و هویت است که با حوادث می‌شکند.

وقتی شکست را پذیرفتی و به عمق دریا (وجود خود) رفتی، آن موجود دوزیست – مامور خداوند – را می‌بینی؛ همچون دیدار خضر و موسی، یا شمس و مولانا.

لاک‌پشت قرمز، که دوزیست بودن را می‌داند، به خشکی می‌آید؛ اما مرد، خشمگین از شکستن قایق‌هایش، آن را می‌کشد.

ابتدا شاکی می‌شود از کسی که او را متلاطم کرده، اما کم‌کم می‌فهمد در پوچی دنیا، تنها آشنایش اوست. عشق جریان می‌یابد. اعمال مرد دیگر از سر عقل نیست، بلکه از ایمان و عشق است. کدام عقل سالم می‌گوید برای لاک‌پشتی که کشته‌ای، سایبان بسازی و آب بیاوری؟ حالا که دیگر کسی نیست که قایق تو را بشکند پس چرا بی‌عقلی می‌کنی و کنار لاک پشت مانده‌ای؟

ناخودآگاه تو یا همان دریای وجودت برای تو پیام می‌فرستد تا ایمان خودت را حفظ کنی و همچنان با لاک پشت مرده بمانی.

لاک‌پشت همچون دانه‌ای فرو رفته، ترک می‌خورد و جوانه‌ای از جنس دختری جوان می‌زند. مرد از این جوانه مراقبت می‌کند؛ باران (زنده‌کننده) آن را بیرون می‌آورد.

مدت زمانی که از روی بی عقلی و ایمان صرف مراقبت از لاک پشت کرده بود، دانه ی عشق را نیز در قلب مرد می‌کارد…

فرزندی متولد می‌شود که از آب می‌ترسد و شنا بلد نیست. پدر کم‌کم او را به آب عادت می‌دهد، اما پدر بخاطر ترس از مرگ، شنا را به او نمی‌آموزد. وقتی والدین در جستجوی غذا هستند، لاک‌پشتی بازیگوش کودک را به گودالی می‌اندازد – همان گودال که پدر طعم مرگ را در آن چشیده بود.

پدر می‌خواهد فداکاری کند، اما مادر مانع می‌شود: فداکاری واقعی، شتاب نکردن و اجازه دادن به کودک است تا خود نجات یابد. از دور شنا می‌آموزد؛ کودک خود را نجات می‌دهد و با لاک‌پشت‌ها همبازی می‌شود، دوزیست بودن را می‌آموزد.

هنگامی که مدتی از زندگی‌شان گذشته بود و آرامشی برقرار شده بود، عادت‌ها و چهارچوب‌هایی برایشان شکل گرفته بود و مرد و زن در خوشی‌های روزمره غوطه‌ور بودند و کم‌کم به خواب می‌رفتند و وطن اصلی خود – یعنی دریا – را فراموش می‌کردند، ناگهان دریا عظمت خویش را به آن‌ها نشان داد. تمام آن عادت‌ها و چهارچوب‌ها را درهم شکست و آن‌ها را بیدار کرد؛ دریا آن‌ها را مرگ‌اندیش کرد و به‌شان فهماند که این دریای مجاور، هر لحظه ممکن است خواب‌شان را برهم بزند.

در این هنگام، پدر بار دیگر در دریای متلاطم افتاد و طعم مرگ را مجدداً چشید. این بار پسر بود که به نجات پدر شتافت.

چوب‌ها یا چهارچوب‌های شکسته را آتش زدند و رویش مجدد گیاهان آغاز شد، اما این بار دریافتند که نباید به ماندگاری همیشگی آن‌ها اعتماد کنند.

بطری که ساخت دست بشریت بود همیشه رویای کشف دنیای بیرون از جزیره را در سر پسر می‌پروراند و پس از به بلوغ رسیدن از پدر و مادر خود جدا شد و مسیر زندگی خود را در پیش گرفت، با لاک پشت‌ها به سفر دریایی خود رفت بدون قایق، بدون «من» و هویت.

برای پدر، خانه جایی است که عشق هست. در جزیره می‌ماند، پیر می‌شود و می‌میرد. زن (عشق، نور) دوباره به لاک‌پشت قرمز تبدیل می‌شود و به دریا بازمی‌گردد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *