یادداشت های کلاس اخلاق عارفان
اخلاق عارفان جلسه اول :
– نزد صوفیان خواهش های بدن سه نوع بودن:
1- خواهش های شهوی: غذا، مسکن، رفاه، شهوت و …
2- خواهش های غضبی: حماسی، احساس پیروزی، فتح و ظفر ..
3- خواهش های عاقله: افسار انداختن به خواهش ها
– حافظ: شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است/ کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
– فردوسی مروج خواهش های غضبیه :
دمی آب خوردن پس از بد سگال(دشمن کوبی) / به از عمر هفتاد و هشتاد سال
– هر اقدامی در آدمی برگرفته از دو قوه شهوی و غضبی است.
– قوه عاقله کارش افسار انداختن به دو قوه دیگر است.
– نفس نزد صوفیان دو قوه شهوی و غضبی بود؛ نه قوه عاقله و نه هر سه قوه باهم
– سعدی: ما کشته نفسیم و بس اوخ که برآید/ از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
– دو درس اصلی صوفیان : مجاهدت با نفس ، شفقت با دیگران
– مرا پیر دانای مرشد شهاب/ دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی اینکه در نفس خودبین مباش/ دگر آنکه در جمع بدبین مباش
– هر بدی در دیگران می بینی درون خودت جست و جو کن.
– شکست دشمن: لذت ظفر، تحسین، برخورداری
– شکستن خود: هیچ کس شاهد این درد و رنج و درافتادن های درونی تو نیست.
– داستان مولانا: کشتن مادر بدکاره توسط پسرش
کشتم او را رستم از خون های خلق/ نای او برم به است از نای خلق
کسی که با دیگران جنگ دارد در واقع با خواهش های نفس خود و با مادر بدکاره ی خود سر جنگ دارد.
بلا تکلیف با نفس، عدم کنترل و تعادل.
دشمن خود بوده اند آن منکران/ زخم بر خود می زدند ایشان چنان
دشمن آن باشد که قصد جان کند/ دشمن آن نبود که خود جان می کند
– مولانا: داستان خواجه، کاهل(عقل)، گاو، قاضی(مرشد و راهنما که به یاری عقل می آید)، صاحب گاو(نفس)
نفس خود را کش جهان را زنده کن/ خواجه را کشته ست او را بنده کن
– مولانا: داستان اعرابی درویش – در ادبیات قدیم مرد نماد عقل و زن نماد نفس بوده
تو جوان بودی و قانع تر بودی/ زر طلب گشتی خود اول زر بودی
بر خلاف جاهای دیگر که مولانا از کشتن نفس صحبت می کند در این داستان نفس و عقل را مانند جفتی می داند که در کشاکش هم به تعادل و مهر می رسند.
– سرچشمه که پاک شد و هنگامی که به تعادل رسیدی می توان به خواهش های نفس پاسخ داد.
– زنجیرهایی که در این دنیا هست مانع از پرواز آدمی می شود.
زنجیرها همان خواسته های شهوی هستند که با سرکوب کردن از بین نمی روند بلکه با ایفای آن و اشباع آن محو خواهند شد. تجربه تاریخی نشان داده سرکوب خواسته ها فایده ای نداشته.
پ ن: خواسته هایت را ایفا کنی یعنی از سر فاعلیت در بر طرف کردن خواسته هایت بکوشی زیرا که از سر فاعلیت انجام دادن کاری رضایت بخش است و ایفا و اشباع یک احساس، جذابیت آن حس را در تو کمرنگ می کد.
از سر مفعولیت انجام دادن کاری در تو احساس نارضایتی و گناه ایجاد می کند اگرچه جذابیت آن حس از بین رفته باشد اما احساس گناه زنجیری تازه بر پای تو می شود و تو برده و مفعول آن خواسته می شوی.
– ازدواج و طلاق در اسلام کاملا سکولار است و هیچ احتیاجی به روحانی و … ندارد و با هر زبانی انجام شدنی است.
– اغلب ازدواج ها عاشقی نیست و هم زیستی عاقلانه است.
پ ن: ارزش های زمانه نشانه اخلاقی بودن چیزی نیست. اخلاق اصولا از فاعلیت ما بر می خیزد. مفعول شدن ما و بی اخلاق شدن ما باعث ظهور قانون شده و ما مفعول قانون برای اخلاقی بودن هستیم.
برای مثال کاسبی که در طی روز فروش خوبی داشته و خواسته ی پول او برطرف شده و دیده است که کاسب کناری او فروشی نداشته است. مشتری جدید که وارد می شود کاسب اگر مفعول پول باشد آن مشتری و مشتری های بعدی را هم برای خود می کند اما اگر فاعلیت نسبت به کسب پول داشته باشد آن مشتری را به سراغ کاسب های دیگر می فرستد. حال این بی اخلاقی در قانون با اخذ مالیات بر ارزش افزوده جبران شده است و باز هم کاسب مفعول قانون که زور بیشتری دارد قرار می گیرد.
بعضی اخلاقیات هستند که قانون توان پر کردن جای خالی آن را ندارد مثل بخشش، قول و تعهد در عالم دوستی، مهربونی، دروغگویی و … که مفعول شدن ما به تدریج این اخلاقیات را هم محو می کنم و جای خالی آن با هیچ قانونی پر نخواهد شد و متاسفانه همین می شود که دوستی ها سطحی و تفریحی می شود.
بخشش: برای مثال کسی توهینی به تو کند و حرف ناروایی به تو بزند حال اگر تو مفعول حرف او شوی او را نمی توانی ببخشی و واکنشی درونی و بیرونی در تو ایجاد می شود. فاعلیت باعث می شود کسی نتواند تو را عصبانی یا خوشحال کند و اجازه ی اینکه عصبانی یا خوشحال بشوی در دست فاعل تو باشد.
فاعلیت درد دارد اما دردی رضایت بخش. متاسفانه در دنیای امروز ما مفعول خیلی از عادت ها و نیاز ها شدیم (عادت ها مثل عادت بدست آوردن، موفق شدن، خوردن و …و نیاز ها مثل نیاز به برق، گوشی، خودرو و …) و سخت می توانیم از آن رهایی پیدا کنیم. تمرین لازم است و اولین تمرین، فقط مشاهده ی این مفعولیت هایمان هست.
– نفس حتی وقتی عاشق شود فرشته می شود. دیو اگر عاشق شود هم گوی برد/ جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد
– در جوامع دینی جور بیشتر قانون را اخلاق می کشید. اخلاق که رخت بر بسته نتراشیدگی های قانون نمایان شده و اینها را می خواهند با قانون یا فقه حل کنند و این جای اخلاق را نخواهد گرفت و دچار دور باطل در قانون گذاری خواهیم شد. چون جای چیزی خالی شده که با هیچ چیز پر نخواهد شد.
پ ن: قانون گذاری، فقه و ابلاغ خوب و بد، نوعی بی اخلاقی شویی می کند و آدم ها بدون احساس گناه بی اخلاقی خواهند کرد و چون قانون و تبصره هایش را رعایت کرده اند خود را پاکیزه و حق می دانند.
اخلاق عارفان جلسه دوم
– طبق نظر مولانا تمام داستان های قرآنی و … را باید در نفس خودمان پیاده کنیم. موسی و فرعون، شیطان، یوسف و زلیخا و …
– نگاه عارفانه، حوادث را نمادین می بیند و تعلق خاطر مورخانه ندارد.
– تقوا: در درجه اول باید در حد طاقت تقوا پیشه کرد، یعنی نه زیاده خواهی باشد نه کم خواهی. آنگاه کم کم به سوی بالا رفتن طاقت حرکت خواهی کرد.
– انفاق: انفاق نیز در درجه اول باید از زیادت ها باشد و بدون فشار به خویشتن فقط از زیادت ها بار سبک کرد. در مرحله بعد سبک تر کردن این بالن و اوج بیشتر. باید آنچه دوست داری انفاق کنی که آنهم در تو اتفاق خواهد افتاد.
راز بزرگ سبکی، رهایی از وابستگی ها و قربانی کردن اسماعیل هاست.
– هرچقدر زر و زیور بیشتری به این زندان آویزان کنی بیشتر قفسی می شوی و مانند پرنده های قفسی، دیگر شدت پروازی در تو بیدار نخواهد شد.
– پوچی، افسردگی نهفته جایی است که همه چیز هست اما انگار چیزی نیست.
– هرکس باید زندان ویژه ی خودش را بشناسد و از آن رهایی یابد.
– داستان موسی و فرعون که موسی به فرعون میگه از تو فقط یک چیز می خوام و در قبالش بهت چهار وعده میدهم؛ موسی دقیقا دست گذاشت روی نقطه ضعف فرعون. بس کن ای موسی بگو وعده ی سوم …
– در آزمون ها دقیقا همان چیزی را از تو طلب خواهند کرد که تو عمری با آن خودت را زنجیر کرده ای، می توانی این زنجیر را از پا بیافکنی و سبکی را تجربه کنی یا باقی عمر را با آن سر کنی.
– مشورت: ای مسافر با مسافر رای زن ؛ یعنی با کسی که راه رو رفته مشورت کن.
نفس ها وقتی کنار هم قرار بگیرند تاریکی زیاد می شود
گر دو سه پرنده را بندی به هم/ بر زمین مانند محبوس از الم
– راز: هر جا دعواست گنج بیرون از دعواست.
– هر که را مردم سجوی می کنند/ زهر ها در وجودش می کنند
– هر جا آبادی هست گنج نیست. گنج در ویرانی ها یافت می شود.
– نردبان خلق این ما منی ست/ عاقبت زین نردبان افتادنی ست
هرکه بالاتر رود ابله تر است/ استخوان او بتر خواهد شکست
– بهشت و جهنم را هرکس برای خودش خلق میکند
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد/ هرآنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید
اخلاق عارفان جلسه سوم
– اغلب آدم ها متوسط هستند و خوبی و بدی آنها نیز متوسط است اما هنگامی که در جایگاه بالاتری بنشینند خوبی و بدی آنها نیز بیشتر شده و کم کم کفه ی ترازویشان به سمت بد یا خوب سنگین تر خواهد شد.
– برای آنکه سقوط از نردبان برای انسان پیش نیاید باید قبل از افتادن نردبان را بشکند و یا از آن پله پله پایین بیاید.
– عشق آموزگار فروتنی است.
– فروتنی میوه ی خودآگاهی است.
– آدمی یا خداپرست است یا خودپرست.
– آدمی هنگامی که با شخصی بالاتر از خودش روبرو می شود، چه از لحاظ علمی، قدرت، مهارت و … سر تعظیم فرود می آورد.
نقش اخلاقی خدا و مهم ترین علت وجود خدا مهار خودخواهی و سرکشی آدمی است.
– مرگ نیز باعث سر خم کردن آدمی است.
انسان لشکری از مکرها، فکرها، بهانه ها، توجیه ها و نیروهای عظیمی را با خودش و دیگران به کار می برد تا این واقعیت اصیل وجودی را نبیند.
– آدمی که از مرگ می گریزد در واقع از خود می گریزد، چون مرگ جزو اصلی وجودی آدمی است.
– شجاع ترین آدم کسی ست که بر خودخواهی خود غلبه کند.
– فاصله تا رسیدن به خدا یک قدم است و آن قدم بر روی خود است.
– عدالت یعنی تعدیل منفعت طلبی ها.
عدالت بر مبنای اخلاقی بنا نشده؛ عدالت با خودی ها، سلاح منفعت طلبی خود را کند نگه می دارد و با غیر خودی منفعت طلبی خود را کاملا تیز و بران و برهنه به نمایش می گذارد.
از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشودست گرفتار تر است
عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری
عجب آن است که بیمار تو بیمارتر است
– کار راهنما این نیست که چیزی را به تو نشان بدهد. کارش این است که بگوید چنین چیزی در این وادی هست و آنگاه وظیفه ی توست که به جست و جوی آن بروی.
اخلاق عارفان جلسه چهارم
– خود مدار: خدا را برای خود می خواهد، دین را برای خود می خواهد و هر چیز را به استخدام در می آورد و اغلب طلبکار است.
– دیگر مدار: خود را به مهمانی خدا می برد. خود را برای خدا می خواهد.
– هرچه که ذهن و پندار تو را فربه تر کند و باعث تغذیه آن بشود حتی اگر در راه خیر، آموزش و … باشد؛ شکست محسوب می شود حتی اگر به ظاهر پیشرفت و ترقی باشد.
– از مناظره و مباحثه به شدت دوری کن زیرا که حق در استخدام خود در می آید.
– پ ن : تا هنگامی که نفس مطمئنه نداشتی بی نام و بی تصویر به دیگران خیر برسان تا اجازه چاق شدن به خود و ذهن خود را ندهی.
– تو باید در خدا حل بشوی نه خدا در تو
– وقتی گفته می شود در تصمیم گیری های معنوی به دلت رجوع کن یعنی باید ببینی داری آن فضیلت را خرج خودت می کنی یا خودت را خرج فضیت می کنی.
* آدمی مانند قایقی بر روی آب است که من ها درون آن ریخته می شود و آن را سنگین و سنگین تر می کند؛ اگر قبل از آن من آخری که منجر به غرق شدن قایق می شود انسان متوجه غرق شدنش نشود فرصتی برای نجات باقی نخواهد ماند.
– نشانی مولانا برای شناخت اهل دلان: هم نشینی با آنها ذهن شما را ساکت می کند.
– سعدی: طلب منصب فانی نکند صاحب عقل/ عاقل آن است که اندیشه کند پایان را
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند/ وین چه دارد که به حسرت بگذارند آن را
– قربانی. قرب: انجام عملی برای نزدیک شدن
– بردین سر عقل: ظاهر کشتن می نماید اما باطن زنده شدن است
– نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد/ نهلد کشته خود را، کشد آنگاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر/ تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثل گفته ام این را و وگرنه کرم او/ نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
– داستان قاضی، صوفی و سیلی: عدالت و حکم های اخلاقی یا قانون ها برای فربه کردن خود است. یعنی تمام خیرخواهی های قاضی برای باد کردن خودش بوده
آنچه نپسندی به خود ای شیخ دین/ چون پسندی بر برادر ای امین
اخلاق عارفان جلسه پنجم
– آزادی عقل
– تا با تو ز هستی تو هستی باقی ست/ ایمن منشین که بت پرستی باقی ست
گیرم بت پندار شکستی آخر/ آن بت که ز پندار پرستی باقی ست
– عطار: در کلاه فقر می باشد سه ترک/ ترک دنیا ترک عقبی ترک ترک
– کسی که برای خودش ارزش قائل نیست( بی شخصیت و بدون عزت نفس) امکان وقوع شر از این افراد خیلی بیشتر است.
– پ ن : از شر آدم های خوار شده، مهین بترسید
– تحمل جفای خلق بهترین راه برای کوچک کردن من است. اما تحمل جفای ظالمان، دوست نداشتن خود است و عزت نفس را کم می کند. جفا از جاهلانی که از جهلشان معذورند را باید تحمل کرد.
– مرد نحوی را از آن در دوختیم/ تا شما را نحو محو آموختیم
چون بمردی تو ز اوصاف بشر/ بحر اسرارت نهند بر فرق سر
– چون ز خود رستی همه برهان شدی/ چون که بنده نیست شد، سلطان شدی
– مرز میان عزت نفس، ذلت نفس و خودخواهی بسیار باریک است و یک انسان باید همواره خودش را مشاهده کند که در کدام یک از این سه ایستاده ای.
– سعدی: یک روز به بندگی قبولم کن/ روز دگرم ببین که سلطانم
* عمری بتی را از خود می تراشیم و شروع به پرستش آن می کنیم. اگر خدا نمی پرستید بت (خود) هم نپرستید.
ما فقط به مصنوع خود سجده می کنیم و سجده به غیر مصنوع و آنچه در استخدام عقل ما بر نمی آید بسیار برای ما سخت است.
– آدم ها در برابر قانون که ساخته دست خودشان هست سجده می کنند(تمکین می کنند) اما در برابر دستورات شرع و معنویت که دست دیگری است تمکین نمی کنند.
– همه اندرز من به تو این است/ که تو طفلی و سفره رنگین است
– شاه اگر بر تو نشیند بر زمین/ خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
– مرد غرقه گشت جانی می کَند/ دست را در هر گیاهی می زند
تا کدامش دست گیرد در خطر/ دست و پایی می زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی/ کوشش بیهوده به از خفتگی
آنکه کوشا هست او بیکار نیست/ ناله از وی طرفه کو بیمار نیست (ناله می کند و بیمار نیست)
اندر این ره می تراش و می خراش/ تا دم آخر دمی فارغ مباش
– شاه آن باشد که از خود شه بود/ نی به مخزن ها و لشکرها بود
اخلاق عارفان جلسه ششم
– انسان دارای سه سطح : نباتی ، حیوانی، انسانی
بسیاری از افراد وارد سطح انسانی نمی شوند.
– داستان ایوب در عهد عتیق: زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
– درد های وجودی > عشق > انسان
– حافظ: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگه هستی
– عطار: کفر کافر را و دین دیندار را/ ذره ای دردت دل عطار را
– درد و عشق چنان وجود آدمی را گرم می کند که فضایل از آن می جوشد و رذایل در آن می سوزد.
– مرحبا ای عشق خوش سودای ما/ ای طبیب جمله علت های ما/ ای دوای نخوت و ناموس ما
نخوت: خود خواهی. ناموس: هرچه که مقدس می شمارد
– ناموس اکثر آدم ها ، من آنهاست، میگویند همه چیز به پای این من قربانی بشود. آبروی همه چیز برود آبروی من نرود.
– سنایی: این علم که تو را از تو نستاند/ جهل از آن به بود صد بار
من آنم که دانشمندم! من آنم که معلم اخلاقم! من آنم که !!!
– قیمت هر کالا می دانی که چیست/ قیمت خود را ندانی احمقیست
جان جمله علم ها این است این/ که بدانی من کیم در یوم دین
– پ ن : آن علمی که تو را در یک بیابان برهوت و بی حد تنها بگذارد. خالی بودن تو را به رخت بکشد. بر اضطراب های وجودی تو بیافزاید و تو را همچون بطری شیشه ای در دریا رها کند. آنگاه وجود خالی تو با آب دریا پر خواهد شد و تو با دریا یکی می شوی.
– یک عمر هم برای شناخت آفات خود کافی نیست.
– عشق به این کار سرعت می بخشد، از پشیمانی، راهزنی و … در امان می مانی.
– خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قماری دیگر
– عشق به آدمی داده شد و زیرکی به شیطان:
دیو اگر عاشق شود گوی برد/ جبرئیلی شد و آن دیوی بمرد
– گفت یارش بر در کیست آن/ گفت بر در هم تویی ای دل ستان
– خود پشیمانی نروید از عدم/ چون ببیند گرمی صاحب قدم
اخلاق عارفان جلسه هفتم
– عشق وصف ایزدست اما که خوف. وصف بندهٔ مبتلای فرج و جوف.
– خوف صفت خدا نیست اما عشق صفت خداست.
پ ن : خوف آدمی را تهی می کند و سپس عشق آن را پر می کند.
– خداوند مبتهج به ذات است. ابتهاج با لذت متفاوت است و نوعی سرزنده بودن معنی می دهد.
سرشار از محبت . سرشار از بهجت
– ابتهاج: سرشار بودن روح از خوشی ناشی از محبت
– غمگین و منقبض مانند سیاه چاله . انسان مبتهج مانند خورشید
– زلت(خطا) آدم ز شهوت بود و باه / وآن ابلیس از تکبر بود و جاه
لاجرم او زود استغفار کرد / وآن لعین از توبه استکبار کرد
– جبر انسان را می کوبد، منحط می کند.
اختیار انسان را بالاتر می برد، او را خود می کند. شما را شستشو می کند و من شما را من تر می کند.
در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری/ تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
– عاشق وقتی می گوید چیزی تلخ است یعنی درون من تلخ است. اگر می گوید زیباست یعنی درون من زیباست. اگر می گوید زشت است یعنی الان درون من زشت است.
– داستان عاشق بخارایی
دوزخ از فرقت چنان سوزان شدست/ پیر از فرقت چنان لرزان شدست
– مهم ترین عامل ترس، تعلق است.
شجاع ترین کس، رهاترین کس هم هست.
هزار وابستگی هزار ترس، برده ی هزار ارباب
– ترسوتر، ملاحظه کارتر، بی عشق تر
– مهم ترین صفت عاشق از نظر مولوی، شجاعت است.
– اگر در دنیا، چیزی، اکتشافی یا اختراعی بوده ناشی از شجاعتی بوده که عاشق به خرج داده است.
– اگر انسان های با ایمان(بی عقل!) نبودند در این دنیا خیری هم نبود.
– تاجر ترسنده طبع شیشه جان/ در طلب نه سود دارد نه زیان
بل زیان دارد که محرومست و خوار/ نور او یابد که باشد شعلهخوار
– حافظ: دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
– هم نشینی با افراد و محیط، انتخابی و اختیاری است و خوی آن ها را گرفتن و تاثیر پذیری اختیاری نیست.
– مقدمات و دروازه ها انتخابی است.
– سورن کیرکگارد : مفهوم اگزیستانسیل دین
ایمان > جهش در تاریکی
یک جا انتخاب کرد که دین دار شود و عواقب آن را که غیر اختیاری است پذیرفت.
– تو باید به سوی دام قدم برداری تا صید شوی.
– خیلی چیزها پشت سر ماست فقط باید اختیار کنیم و رویمان را یکبار برگردانیم.
– خوف هم اختیاری است و باید خبردار بشوی تا بترسی. نترسیدن دلیل بر شجاعت نیست. دلیل بر بی خبری ماست.
– داستان شیر و گاو از مولانا : روستایی گاو در آخور ببست …
اگر ما شیر را در تاریکی ببینیم و بفهمیم که گاو نیست آنگاه دیگر در دام افتاده ایم
– بزرگان سعی در نشان دادن تابلوی عشق بودند و مابقی را به عشق می سپردند.
– خیلی چیزهای ترسناک هست که ما ازش بی خبریم.
این چنین گستاخ زان می خاردم/ کو در این شب گاو می پنداردم
پ ن : آن چیزی که بودن آن مسلم است و ما باید روی خود را به سمت او برگردانیم تا درست ببینیم مرگ است. مرگ آن چیزی است که ترسناک و غول پیکر شده، مرگ آن چیزی است که مانند عروسک خیمه شب بازی، رفتارهای ما را سبب می شود ولی ما او را نمی بینیم؛ اما اگر رویمان را به سمت این وجود برگردانیم و در او خیره بمانیم آنگاه قالب تهی خواهیم کرد. تهی خواهیم شد و تهی بودنمان به رخمان کشیده می شود. تهی بودن تک تک اتاق های قصری که از خود ساخته بودیم برای ما نمایان می شود. این خالی بودن بی اندازه وهم آلود می شود. اضطراب می آورد ، ترس می آورد.
نوری بسیار کم سو در این اتاق هاست و هرچقدر کلیدهای روشنایی را فشار می دهی چراغی روشن نمی شود. مدتی در این تاریکی، ترس، وهم و اضطراب خواهی نشست. مدتی این خالی محض را مشاهده خواهی کرد. وابستگی ها، دلبستگی ها در تو از بین می رود زیرا تنهایی بزرگ خودت را دیده ای …
اگر صبور باشی نوری از درون، تو را روشن خواهد کرد.
هَلِه، نومید نباشی که تو را یار برانَد
گرت امروز براند، نه که فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر، تو را او به سرِ صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
رهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصّاب، به خنجر، چو سرِ میش بِبُرَّد
نَهِلد کُشتۀ خود را، کُشد، آنگاه کشاند
چو دَمِ میش نمانَد، ز دَمِ خود کندش پُر
تو ببینی دَمِ یزدان به کجاهات رساند
به مَثَل گفتم این را، و اگرنه کَرَمِ او
نکُشد هیچکسی را و ز کُشتن برهاند
همگی مُلکِ سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دلِ من گِردِ جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
هله، خاموش؛ که بی گفت، از این می، همگان را
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند
اخلاق عارفان جلسه هشتم
– عقل تاجر صفت، کاسب کار، محافظه کار، ساده ساز، کند
– داستان عاشق بخارایی: تقابل عقل و عشق
– عقل هیچگاه تصمیم بزرگ نمی گیرد.
– عقل عاقبت اندیش : اخلاق مدار
آزمودم عقل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را
– عشق عاقبت اندیش نیست و خودش مقصد است اما اخلاق و فضیلت از آن می جوشد.
– بیش از 90 درصد آدمی عاطفه است.
– عقل با تمام سرکشی در تلاطم های عاطفی بسیار ضعیف است و چشم او بسیار کم سو می شود.
– رهایی از طوفان عاطفه ها، از طریق عقل جمعی یعنی مشورت
– هیوم: نقش عقل، بردگی عواطف است و ابزاری است برای صحه گذاشتن بر عواطف و دلیل تراشی و پیدا کردن شیوه و متد . ابزاری برای توجیه عواطف
– مولانا: عقلِ عقل در اختیار همگان نیست و تمرین می خواد.
– عقل اکثر مردم تابع شهوات(نیاز های جسمانی) است
اخلاق عارفان جلسه نهم
– نیم عمرت در پریشانی گذشت/ نیم دیگر در پشیمانی گذشت
– عاشق اگر علم می آموزد اگر فربه می شود برای آن است که قربانی فربه ای را نزد معشوق ببرد.
– داستان مسجد مهمان کش: شجاعت
همان که عزم مردن کرد صداهای ترسناک و طلسم از بین رفت و مسجد پر از طلا شد.
– عشق ابتدا دندان های تیز و کشنده ی خود را نشان می دهد.
– این بقاها از فناها یافتی/ از فنااش رو چرا برتافتی
– عشق عاقبت اندیش نیست اما عاقبت به خیر است.
– عشق خطر اندیش نیست اما دعوت به خطر می کند.
– میل به زندگی بزرگترین تهدید برای ماست.
– وقتی توجه ما به چیزی بیش از حد داده شود نشان می دهد جای دیگر غفلت داشته ایم.
– در این عالم توجه به سلامت جسم بسیار زیاد شده و ما از توجه به جان و معنای خود غافل مانده ایم.
– اقبال لاهوری: عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری. عجب این است که بیمار تو بیمارتر است
– آدمی ترجیح می دهد کور باشد، چلاق باشد، چون اگر چشم خود را باز کند و پای رفتن داشته باشد آنگاه باید حرکت کند. رها کند. مسئولیت پیدا می کند.
– مرغ جانش موش شد سوراخجو/ چون شنید از گربگان او عرجوا
زان سبب جانش وطن دید و قرار/ اندرین سوراخ دنیا موشوار
هم درین سوراخ بنایی گرفت/ درخور سوراخ دانایی گرفت
– سختی و رنج های این دنیا مانند چوبی است که بر فرش خاک گرفته زده می شود. نباید از آن فرار کرد. مانند داستان یتیم و مادرش که او را کتک زد.
– گفت چندان آن یتیمک را زدی/ چون نترسیدی ز قهر ایزدی
گفت او را کی زدم ای جان و دوست/ من بر آن دیوی زدم کو اندروست
– اخلاق ضعیف شده که قانون آنقدر قوی شده
اخلاق عارفان جلسه دهم
– عارفان خدا را همچون محبوبی می دیدند که از طریق مهرورزی می توان به او نزدیک شد.
– عاقلان خدا را همچون معما می بینند که باید به سرپنجه ی عقل گره از رازهای او بشکافند.
– وابستگی ها اساس ترس است.
– شرط اینکه کسی بتواند از وابستگی ها رهایی یابد آن است که چیزهای بهتری دیده باشد. مانند کودکی که می خواهی عروسک ها و اسباب بازی هایش را از او بگیری و باید چیز بهتری به او بدهی. تا آن چیز دیگر را نشان او ندهی او اسباب بازی هایش را رها نمی کند.
– جزم / یقین ، شک / حیرت
– جزم: فلج شدن ذهن زیرا که به چیزی نرسیده و چیز دیگری ندیده و به همان چیزی که گمان می کند رسیده همانجا می ایستد و تکان نمی خورد.
– ایدئولوژی ها جزم آفرینن.
– تبلیغات بهترین راه برای جزمیت آدمهاست.
– شک عالمانه بهتر از جزم عامیانه است.
– شک آدمی را به حرکت وا می دارد.
– جزم با اضطراب همراه است، با دیگران سر خشونت بر می دارد.
– یقین با آرامش و سکوت همراه است و آدمی را با دیگران دوست می کند.
– کسی که یقین یافته نگاهش به دیگران طبیبانه است و از رنج دیگران در رنج است.
– یقین ذومراتب و دارای درجات است.
یقین عقلی: طبقات را بالا می روید و دیگر پایین نمی آیید.
– فرو ریختن وجود آدمیاز وجود دیگری، حیرت است.
– حیرت مثل داستان مرغ و شتر، داستان پشه و باد
– جزم یک طبقه دارد و آن هم فرو ریختنی است.
– یقین با شجاعت همراه است و هر دو میوه ی عشق هستند.
– یقین قلبی محصول بینش است نه دانش.
– برای بینش باید عمل و ورزیدن داشت.
– کارهای بزرگ را در این دنیا عاشقان (بی عقل و با ایمان) انجام داده اند.
– عاقلان کارهای خرد می کنند و قدم به قدم جلو می روند و با هر قدم سود و زیان را محاسبه می کنند.
– آدمی برای اینکه از رنج وجودی رهایی یابد دست به دامان غفلت ها خواهد شد. درگیر کار میشود. درگیر دانش می شود. درگیر شادی و لذایذ می شود.
– هر زمان گوید به گوشم بخت نو/ که ترا غمگین کنم غمگین مشو
من ترا غمگین و گریان زان کنم/ تا کت از چشم بدان پنهان کنم
– گاهی لازم است انسا از دست آدم ها و چیزهایی که با تعریف و تمجید دیواری دور انسان می پیچند رهایی یابد. وابستگی ها همانند مگس هایی است که اجازه نمی دهد تو شیرینی وجود خودت را بچشی و فقط تعداد مگس ها را می بینی و از ازدیاد آن خوشحالی!
– رنج به خاطر پریدن مگس هاست.
– رنج شک و رنج فراق باید کشید تا لذت وصال برای تو چشیدنی باشد.
– بدون شک، یقین کردن همان جزم است.
– خداوند غیور است و متاع های قیمتی این عالم را از دست نامحرمان پوشانده و آن را در ترشی ها و تلخی ها و رنج ها پنهان کرده.
– سرِ بالا طلب، سودای سر بالا داشتن، شرط بالا رفتن از رسن های این عالم است.
– یقین قلبی
– یقین عقلی
اخلاق عارفان جلسه یازدهم
– کاسب ها نسبت به هم حسد می ورزند و عاشق ها این حسد را ندارند.
– مولانا توفیق تاریخی قرآن و تو در تو بودن آن را مهم تر می داند.
– قرآن را با آدمی مقایسه می کند و می گوید ظاهر آن ساده اما باطن آن تو در تو و نادیدنی است.
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود/ اطلس خویش بر دلقی بدوخت
– نابینا از طریق دانش و بینایان از بینش به حقیقت خواهند رسید. نابینایان باید نشانه های حقیقت را ببینند و دنبال کنند. کور نمی فهمد که آب کجاست که کوزه خود را پر کند اما می تواند با دنبال کردن آدم های بینا کوزه ی خود را پر آب کند و از سنگینی (نشانه) آن می فهمد که کوزه پر آب شده.
– نور او یابد که باشد شعله خوار
– ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
-قیمت هر کالا می دانی که چیست / قیمت خود را ندانی ابلهیست
– هرچیزی در این عالم دارای ضد است و ضد بدن، روح است که بدن به زمین و روح به آسمان می رود.
هر که بیند آن مسبب را عیان/ ننگرد اندر سبب های جهان
– ما دو جور می توانیم در این دنیا زندگی کنیم بستگی دارد که عاقلی کنی یا عاشقی کنی. می توانی انتخاب کنی
عاقلانش بندگان بندی اند / عاشقانش شکری و قندی اند
عاقلان اشکسته اش از اضطرار/ عاشقان اشکسته با صد اختیار
– عاشقان با میل و رقص و آواز و با نظری به زیبایی آن مجذوبانه سمت خدا کشیده می شوند اما عاقلان با جبر، زور و کشان کشان به سمت خدا کشیده می شوند.
پ ن: عاقلان شکسته شدن(رنج) را نشانی از جبر زمانه می بینند اما عاشقان شکسته شدن را نشانی کشیده شدن به سمت خدا می بینند. شکسته شدن و رنج برای شکسته شدن توهم من است. من شیطان است و شرط وجود است.
پ ن: انتخاب از سر درد انجام می پذیرد. دردهای وجودی.
بی عقلی=ایمان=توکل=عشق=اختیار=بندگی=اعتماد=دوست
– تنوع طلبی از بی کمالیست زیرا که وقتی یک چیزی را داریم دوباره فکر میکنیم یک چیزی کم داریم. هوس تنوع طلبی
– ما چون دانسته های خیلی کم داریم هی می خواهیم بیشتر بدانیم اما با فرض اینکه کسی دانش کامل داشته باشد دیگر نمی خواهد بداند
صائب: آدمی هر چند باشد در هنر کامل عیار/ خویش را کامل ندانستن کمال دیگرست
اخلاق عارفان جلسه دوازدهم
– عاقلان با اضطرار شکسته خواهند شد و بالاخره زانو خواهند زد. عاقلان نمیخوان بپذیرن کسی بالاتر از آنها وجود دارد. نمیخوان قبول کنن اختیار امور دست آنها نیست.
– چه قبول کنیم و چه نکنیم این عالم خدایی دارد و ما باید بپذیریم و در برابر اینکه هیچ چیز دست ما نبوده تسلیم بشویم.
پ ن: ناامیدی و شک در مسیر انتخاب عشق است و نوسان بین شک و یقین و امید و ناامیدی موجب حرکت می شود و حقیقت در حرکت است.
– شک لازمه ی حرکت است زیرا اگر شک نباشد جزمیت است، تعصب است و عبوسی است. نفرت از دیگران و ایستادن در عقیده.
– یأس نیز لازمه ی به تپش افتادن قلب است. مانند وقتی که ما تا گرسنه نشویم فکر غذا نداریم یا مانند وقتی که تا به تنگنا نیفتیم مغزمان به کار نمی افتد. قلب نیز هنگامیکه به یأس برسد به کار خواهد افتاد.
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی / تا فغان در ناورد از حسرتش امیدوار
– آزادی یعنی آزادی از کم ظرفیتی و حقیر بودن، آزادی از شادی ها و غم های کوچک، آزادی از بالا و پایین شدن روزگار. ضربالمثل با یه غوره سردیش میکنه با یه مویز گرمیش می کنه
پس بدانستیم کو آزاد نیست / جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست
– مولانا میگه عقدیه بر جان مقدم است. منطق اون زمان این بود. (لاجرم کفار را شد خون مباح) اما امروزه جان بر عقیده مقدم است.
پ ن: در شرایطی که جنگ داخلی بین عقیده ها باشد و کسی که عقیده دیگر دارد سر جنگیدن هم داشته باشد آنگاه خون او به ناچار مباح خواهد شد زیرا که جنگ باعث ریخته شدن خون های بیشتری می شود. در صورتی که اتحاد و صلحی فرا عقیده ای بر پا شود و تمام عقیده ها زیر سایه و حکومت آن بی عقیده قرار بگیرند آنگاه جان بر عقیده مقدم می شود.
– از نشانه های آنکه دوره عوض می شود آن است که بدیهیات دوره قبل غیر بدیهی می شود و غیر بدیهیات بدیهی می شود. امور طبیعی، غیر طبیعی می شود و غیر طبیعیات طبیعی می شود.امو استثنایی، قاعده می شود و …
این تغییر ها نشان دهنده جهش از دوره ای به دوره ی دیگر می باشد.
– احساس رسالت درون فقط برای پیامبران است. ما آمده ایم که بندگی کنیم و دوران پیامبری خاتمه یافته است. (جنایات و مکافات)
اخلاق عارفان جلسه سیزدهم
قیامت پرده از نهانی های همه بر می افتد. قیامت روز رسوایی بزرگ
پ ن: شرایط جنگی هم قطره ای از قیامت است. بهشت و جهنم هرکس در او آشکار می شود. اگر در شرایطی که مرگ همسایه ی تو شده خودت را دچار اضطراب شدید دیدی آگاه شو که جهنمی در تو بر پا شده و باید فکری برای خودت بکنی. چاره جز شکستن عادت هات نداری. چاره جز از دست دادن نداری. چاره جز سر خم کردن و سجده نداری چاره جز تسلیم نداری و چاره ای جز آگاهی نداری.
– محمد پیامبر: هرکس به چیزی که می داند عمل کند، آن چیز را که نمی داند خواهد آموخت.
– وقتی شما در نقش هدایت گری هستین مطلقا باید از هرگونه توقع، چه مشروع چه نامشروع بپرهیزید زیرا که قوت کلام شما از بین خواهد رفت.
– شفاعت یعنی نشان دادن راه
اخلاق عارفان جلسه چهاردهم
– عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
– این محبت هم نتیجه ی دانش است.
– معرفت مقدمه محبت است.
– دشمن ترین دشمن ها منِ توست.
– باید نسبت به الطاف قدردان بود تا لطف بیشتری نصیبت بشود.
پ ن: قدردان و شکر گذار یعنی به کار بستن آن چیز که در کف تو قرار داده شده است.
– گریه بدم خنده شدم یعنی وجود من که مانند گریه بود تبدیل به خنده شد نه اینکه یک صفتی عوض شده باشد.
– بودا میگه شبیه ترین چیز به خدا سکوت است. مولانا میگه شبیه ترین چیز به خدا عشق است.
– اگر طالب این دو چیز (عشق و سکوت) بودی بدان که خداوند در تو حلول کرده است.
– عشق شکر ساز است.
ای دوست شکر بهتر، یا آنکه شکر سازد. خوبی قمر بهتر، یا آنکه قمر سازد
– وقتی چیزی در روان و جوهر کسی باشد بر زبان او نیز جاری می شود.
ترسم ار خاموش کنم آن آفتاب/ از سوی دیگر بدراند حجاب
در خموشی گفت ما اظهر شود/ کز منع آن میل افزون تر شود
بلبلانه نعره زن در روی گل/ تا کنی مشغولشان از بوی گل
تا به قل مشغول گردد گوششان/ سوی روی گل نپرد هوششان
– بگو با دل که گرد غم نگردد/ ازیرا غم به خوردن کم نگردد
– راز اینکه غم نمی تواند بر عاشق چیره شود این است که عاشق، خودخواهی ندارد و من ندارد که چیزی بهش بر بخورد. کوچک شو تا مورد هدف چیزی قرار نگیری. (داستان کودکان سنگ انداز و مردی که سرش گنده بود. سرش از باد نخوت پر بود و …)
– آدمی به جای اینکه دشمنان خود را کم کند باید خود را کم کند تا دشمنان او را نبینند.
– ابوسعید: گیرم که هزار مصحف از برداری/ با آن چه کنی که نفس کافر داری.
سر را به زمین چه می نهی بهر نماز/ آنرا به زمین بنه که بر سر داری
– تمام ارکان نماز استعاری و سنبل است.
پ ن: وقتی خودت و من خودت کوچیک بشه از ضربه های غم به دور می مانی اما مردم هم دیگر تو را کمتر خواهند دید یا لااقل تا وقتی هستی تو را نمی بینن و ممکن است از آنها ضربه ها و تهمت هایی هم بخوری و این نشانه بسیار خوبی برای توست که از مخلوق روی برگردانی و روی به خالق کنی.
– همه ی سوالات مهم نیستند. حرف و کلام و علم رسن شناسی در این دنیا بسیار است. سوالی که از عمق وجود شما بر میخیزد و پاسخ آن گره ای از وجود شما باز می کند دنبال پاسخ آن سوال ها باش.
اخلاق عارفان جلسه پانزدهم
– حافظ نمکین و مولانا شیرین بود.
– این جهان در ذاتش ویرانی نهاده شده است. تضاد و جنگ در این جهان آن را به ویرانی می کشاند.(آنتروپی)
– خصوصیت عارفان این است که از اضداد بالاتر می نشینند.
– فرح عارفان از سبکی است. از دست دادن است. ترک عادات است.
– همینکه کسی بگوید یا حتی به خود بگوید من تواضع دارم آغاز خودپسندی اوست.
– غم دیگری را خوردن عین سبکی است، آدمی را خالی می کند. یکی از تمرینات عارفان خدمت به خلق غمگین بود.
– خدمت به دیگران، بیرون آمدن از خویشتن است.
در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک/ به جز عشق به جز مهر دگر بذر مکارید
– اساس عدالت نفع شخصی است و فرمولی ست برای اینکه افراد هم به منافع خود برسند هم دعواشان نشود.
– نظامی که بر پایه منافع شخصی بنا شود آدمیان را گرگ یکدیگر می کند.
– در نظام حق مدار، آدمی اول باید حق خودش را طلب کند و سپس به دیگران بپردازد و این دیگران هم باید برای او نفع داشته باشند و اینگونه روابط اجتماعی بنا نهاده می شود. نظام تکلیف مدار، نظام پیامبران بود و پس از آن نظام حق مدار پدید آمد و دوره تغییر کرد.
– شعار غلطی که باب شده این است که آدمی یکبار زندگی می کند و باید خوش بگذراند.
– نظام امروزی قناعت را کاملا باطل می داند و ابطال آن را کاملا بدیهی می داند.
ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای
– مهمترین کار در آدمی این است که اندیشه ی او آزاد بشود. حق مداری افراطی عقل را در بند می برد.
– خدمت به دیگران و مهربانی بدون توقع بند های تو را می گشاید
خوشبختی= اتفاق بزرگتر از توقع
– ما یک وظیفه داریم و آن کاستن از رنج بشریت است.
– تا قرن 19 تمام کشورها نوع غذا و پوشاک خودشان را داشتند و محتاج نبودن. اما توسعه (برنامه ریزی فقر) کشورهای آفریقایی و آسیایی را محتاج و غرب را غنی کرد.
اخلاق عارفان جلسه شانزدهم
– خودشناسی: ابتدا انسان نفس یا ایگوی خود را می شناسد.
– خود پیرایی: قدم بعد از خود شناسی و مهترین قدمی است که باید برداریم و آن رهایی از بیگانگان است.
– خود بازسپاری: انسان خود را به سرچشمه ی اخلاق می سپارد.
– خود بازیابی: خود زنگار زدوده شده را باز می ستاند.
پ ن: جهنم و عذاب برای مجازات و از روی قصاص یا کینه نیست بلکه برای زدودن زنگارهایی است که بر تن تو چسبیده یا چسبانده ای. هر چقدر این خود، بزرگتر باشد این عذاب بیشتر خواهد شد. پس باید خود آستین بالا زده و به زدودن زنگار از خویش و صیقل آن بپردازد و وجودی آینه وار را تقدیم خداوند کند تا آن بی صورت، صورت خویش را در وجود ما ببیند. اول ای جان دفع شر موش کن/ بعد از آن در جمع گندم کوش کن
– این خانه وقتی از بت ها خالی بشود کعبه می شود.
– این دل هنگامیکه آینه شود نور در او جلوه خواهد کرد.
– چهار روش خود پیرایی:
1 – هر جا که چیزی در آید که زور آدمی به آن نرسد (نشان دادن چهره مرگ) باید قدم آن را مبارک گفت و برای او سر خم کرد.
2- یاد خدا و کوچک دانستن خود
3- عبادت نوعی قربانی نفس است. الله اکبر آغاز نماز برای ذبح خویشتن است. عبادات به زنجیر کشیدن دیو نفس
4- عاشقی خود را از خود ستاندن است. مردن است.
پ ن: شکستن خدای انسان وار که برای ما ساخته اند کاری بس مشکل است که باید بر آن اهتمام بورزی. خداوند چیزی ورای ذهن توست و آن چیز که از ذهن تو متولد می شود نیست. لم یلد ولم یولد است.
عشق نیز درکی قلبی و وجودی است. برای مثال به کسی که هیچ دانشی ندارد چگونه می توانی درد را شرح دهی به جز اینکه کاری کنی دردش بگیرد. یا سرما را چگونه می توانی به کسی که تا حالا سردش نشده توضیح بدهی. عشق نیز اینگونه است و باید وجودت را فرا بگیرد.
– عشق غیرت کرد و خود را درکشید/ شد چنین خورشید زایشان ناپدید
همه چیز را در این عالم تونستن بشناسند اما عضق خود را از شناختن بیرون کشید و این بخاطر غیرت حق بود. نادر بودن عشق آن را گرانبهاتر می کند.
– عشق زمینی، عشقی مجازی است و گاه ممکن است از عشق مجازی به عشق واقعی راه یافت (مانند داستان کنیزک و پادشاه)
– آدمی هرچقدر در مقام های معنوی بالاتر رود عشق زمینی او هم بیشتر می شود.
– حیوانات از کمی عاشق نمی شوند.
– عشق هایی کز پی رنگی بود عاقبت ننگی بود. فقط عاشقان مجازی بدون غرض و توقع راه به عشق واقعی پیدا می کنند.
– عشق محبت بی حساب به محبوب بی کران است.
(پایان)




دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.